soltanghamha

                                                                 با لاله که گفت

 

ازدیده به جای اشک خونمی بارد                                            دل خون شد واز دیده برون می آید

دل خون شد از این غصه که از قصه عشق                               می دید که  آهنگ فسون می آید

می رفت ودو چشم انتظارم بر راه                                           کان عمر که رفت باز چون می آید

با لاله که گفت حال ما را که چنین                                          دلسوخته و غرقه به خون می آید

کوتاه کن این قصه جانسون ای شمع                                      کز صحبت تو بوی جنون می آید

+نوشته شده در جمعه 13 آبان 1390برچسب:,ساعت18:36توسط mohamadreza | |

بنام انکه شادی و خوشبختی را افرید

به آسمان گفتم که قشنگ ترین جمله را بگو تا به عزیزترین کسم بنویسم گفت بنویس

دوست دارم  بی نهایت با صداقت تا قیامتت قدیم به مادر عزیزم .به مناسبت سالروز میلاد

حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا (ع) این روز را به همه ی مادران روی زمینتبریک می گویم

واینم برای زنهای عزیز

با دادن یه هدیه به زن گرامی خودتان خود را به مدت یه سال بیمه بدنه وبیمه اعصاب کنید

با عرض پوزش از تمتم زن های زیباتر از گل

+نوشته شده در پنج شنبه 12 آبان 1390برچسب:,ساعت18:0توسط mohamadreza | |

 

انواع بله گفتن عروس...(طنز)
 
 

۱:عروس عادي: با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميكنه)

۲:عروس لوس: بع..........له!

۳:عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو كوچيكه، نوه خاله عمه شكوه، اشكان كوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميكنه به اجازه گرفتن)...!عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ...

۴:اُ يس عروس خجالتي: اوهوم

۵:عروس قلدر: به كوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فك و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره....

( وضعيت داماد كاملا قابل پيش بيني است)

۶:عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود كيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پك و ... آري مي پذيرم كه به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ...

۷:عروس داش مشتي: با اجزه بروبكس مُجلي نيست من كه پايه ام ...

۸:عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال مي پرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن كه بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون و بهشون گفت همينه كه هست مي خواي بخواه نمي خواي هم به درك)
 

 

+نوشته شده در پنج شنبه 12 آبان 1390برچسب:,ساعت18:0توسط mohamadreza | |

خرها و زنبورها


در چمنزاري خرها و زنبورها در كنار هم زندگي مي كردند.

روزي از روزهاخري براي خوردن علف به چمنزار مي آيد و مشغول خوردن مي شود.

از قضا گل كوچكي را كه زنبوري در بين گلهاي كوچكش مشغول مكيدن شيره بود، مي كند
و زنبور بيچاره كه خود را بين دندانهاي خر اسير و مردني مي بيند، زبان خر را
نيش مي زند و تا خر دهان باز مي كند او نيز از لاي دندانهايش بيرون مي پرد.

خر كه زبانش باد كرده و سرخ شده و درد مي كند، عر عر كنان و عربده كشان زنبور
را دنبال مي كند.

زنبور به كندويشان پناه مي برد.

به صداي عربده خر، ملكه زنبورها از كندو بيرون مي آيد و حال و قضيه را مي پرسد.

خر مي گويد :

« زنبور خاطي شما زبانم را نيش زده است بايد او را بكشم.»

ملكه زنبورها به سربازهايش دستور مي دهد كه زنبور خاطي را گرفته و پيش او
بياورند. سربازها زنبور خاطي را پيش ملكه زنبورها مي برند و طفلكي زنبور شرح مي
دهد كه براي نجات جانش از زير دندانهاي خر مجبور به نيش زدن زبانش شده است و
كارش از روي دشمني و عمد نبوده است. ملكه زنبورها وقتي حقيقت را مي فهمد، از خر
عذر خواهي مي كند و مي گويد:

« شما بفرمائيد من اين زنبور را مجازات مي كنم.»

خر قبول نمي كند و عربده و عرعرش گوش فلك را كر مي كند كه نه خير اين زنبور
زبانم را نيش زده است و بايد او را بكشم. ملكه زنبورها ناچار حكم اعدام زنبور
را صادر مي كند. زنبور با آه و زاري مي گويد:

« قربان من براي دفاع از جان خودم زبان خر را نيش زدم. آيا حكم اعدام برايم
عادلانه است ؟»

ملكه زنبورها با تاسف فراوان مي گويد:

« مي دانم كه مرگ حق تو نيست. اما گناه تو اين است كه با خر جماعت طرف شدي كه
زبان نمي فهمد و سزاي كسي كه با خر طرف شود همين است»

+نوشته شده در پنج شنبه 12 آبان 1390برچسب:,ساعت18:0توسط mohamadreza | |

بهتون توصیه می کنم حتما بخونید


دخترك شانزده ساله بود كه براي اولين بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول كلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز كند، از اينكه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي كرد.
در آن روزها، حتي يك سلام به يكديگر، دل دختر را گرم مي كرد. او كه ساختن ستاره هاي كاغذي را ياد گرفته بود هر روز روي كاغذ كوچكي يك جمله براي پسر مي نوشت و كاغذ را به شكل ستاره اي زيبا تا مي كرد و داخل يك بطري بزرگ مي انداخت. دختر با ديدن پيكر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
 
دختر موهايي بسيار سياه ولي كوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريكي يك خط مي شد.
در ۱۹ سالگي دختر وارد يك دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت. يك شب، هنگامي كه همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها حرف مي زدند، دختر در سكوت به شماره اي كه از مدت ها پيش حفظ كرده بود نگاه مي كرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس كرد.
روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت. به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را كه به سويش دراز مي شد، رد كرده بود. در اين چهار سال تنها در پي آن بود كه براي فوق ليسانس در دانشگاهي كه پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يك بار هم موهايش را كوتاه نكرد.
دختر بيست و دو ساله بود كه به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و كاري در مدرسه دولتي پيدا كرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا رسيده بود.
دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر كاري پيدا كرد. در تماس با دوستان ديگرش شنيد كه پسر شركتي باز كرده و تجارت موفقي را آغاز كرده است. چند ماه بعد، دختر كارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت كرد. در مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنكه شرابي بنوشد، مست شد.
زندگي ادامه داشت. دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يكي از همكارانش ازدواج كرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يك كاغذ كوچك نوشت: فردا ازدواج مي كنم اما قلبم از آن توست… و كاغذ را به شكل ستاره اي زيبا تا كرد.
ده سال بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد كه شركت پسر با مشكلات بزرگي مواجه شده و در حال ورشكستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبكارانش هر روز او را آزار مي دهند. دختر بسيار نگران شد و به جستجويش رفت.. شبي در باشگاهي، پسر را مست پيدا كرد. دختر حرف زيادي نزد، تنها كارت بانكي خود را كه تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محكم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد كرد و گفت: مست هستيد، مواظب خودتان باشيد.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي كرد. در اين سالها پسر با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا كرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شركت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد كرد و پيش از آنكه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم، مگر نه؟
پسر براي مدت طولاني به او نگاه كرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج كرد، دختر نامه تبريك زيبايي برايش نوشت ولي به مراسم عروسي اش نرفت.
مدتي بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش، هر روز در بيمارستان يك ستاره زيبا مي ساخت. در آخرين لحظه، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن را براي من نگهداريد؟
پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
 
مرد هفتاد و هفت ساله در حياط خانه اش در حال استراحت بود كه ناگهان نوه اش يك ستاره زيبا را در دستش گذاشت و پرسيد: پدر بزرگ، نوشته هاي روي اين ستاره چيست؟
مرد با ديدن ستاره باز شده و خواندن جمله رويش، مبهوت پرسيد: اين را از كجا پيدا كردي؟ كودك جواب داد: از بطري روي كتاب خانه پيدايش كردم.
پدربزرگ، رويش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گريه مي كنيد؟
كاغذ به زمين افتاد. رويش نوشته شده بود::
معناي خوشبختي اين است كه در دنيا كسي هست كه بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد.

اگه بیخود بود بگین گفتم که خیلی زیباست
 

+نوشته شده در پنج شنبه 12 آبان 1390برچسب:,ساعت18:0توسط mohamadreza | |

داستان پایان نامه نوشتن خرگوش


يك روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود.

در همين حين، يك روباه او را ديد.

روباه: خرگوش داري چيكار مي كني؟

خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..

روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟

خرگوش: من در مورد اينكه يك خرگوش چطور مي تونه يك روباه رو بخوره، دارم

مطلب مي نويسم.

روباه: احمقانه است، هر كسي مي دونه كه خرگوش ها، روباه نمي خورند.

خرگوش: مطمئن باش كه مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت كنم، دنبال من

بيا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي

از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.

در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟

خرگوش: من دارم روي پايان نامم كه يك خرگوش چطور مي تونه يك گرگ رو

بخوره، كار مي كنم.

گرگ: تو كه تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ كني؟

خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت كنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به كار خود ادامه داد.

در لانه خرگوش، در يك گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر

موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.

در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيكلي در حال تميز كردن دهان خود بود.ـ

نتيجه

هيچ مهم نيست كه موضوع پايان نامه شما چه باشد

هيچ مهم نيست كه شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته

باشيد

آن چيزي كه مهم است اين است كه استاد راهنماي شما كيست؟

نظر شما چیهههههههههههههههه؟

+نوشته شده در پنج شنبه 12 آبان 1390برچسب:,ساعت18:0توسط mohamadreza | |


پیشنهاد می کنم بخونید

زن مثل تلويزيونه
دوست دختر مثل موبايل
تو خونه تلويزيون تماشا ميكني
وقتي ميري بيرون موبايلتو ميبري
وقتي پول بدست مياري گوشي موبايل رو عوض ميكني
بعضي وقتها از تلويزيون لذت ميبري اما بيشتر اوقات با موبايل بازي ميكني
تلويزيون براي تمام عمرت مجانيه
اما اگه قبض موبايل رو پرداخت نكني ارائه خدمات متوقف ميشه
تلويزيون بزرگ و گنده است و معمولا كهنه
اما موبايل خوشگل و باريك و خوشدسته و هميشه ميشه همه جا با خودت ببريش
معمولا هزينه استفاده از تلويزيون منطقي و قابل قبوله
اما هزينه استفاده از موبايل زياده و هميشه هم بدهكاري
تلويزيون كنترل از راه دور داره اما موبايل نداره
و مهمترين نكته اينكه موبايل وسيله ارتباطي دوطرفه است صحبت كردن و گوش دادن
اما فقط بايد به تلويزيون گوش بدي (چه بخواهي چه نخواهي)
و آخرين نكته اينكه تلويزيون ويروس نداره اما موبايل .....داره

+نوشته شده در پنج شنبه 12 آبان 1390برچسب:,ساعت18:0توسط mohamadreza | |

خدا خود شیطان است وجواب قاطع دانش آموز به این سخن!


ستاد دانشگاه با اين سوال شاگردانش را به يك چالش ذهني كشاند: آيا خدا هر چيزي كه وجود دارد را خلق كرد؟

شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق كرد"

استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق كرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق كرد, پس او شيطان را نيز خلق كرد. چون شيطان نيز وجود دارد و

مطابق قانون كه كردار ما نمايانگر صفات ماست, خدا نيز شيطان است!"

شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال كرد بار ديگر توانست ثابت كند كه

عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.

شاگرد ديگري دستش را بلند كرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته كه وجود دارد. آيا تا كنون حسش نكرده اي؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيك چيزي كه ما از آن به سرما ياد مي

كنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش كرد وقتيكه انرژي داشته

باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است كه باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا

دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود كامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند.

سرما وجود ندارد. اين كلمه را بشر براي اينكه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق كرد." شاگرد ا

دامه داد: "استاد تاريكي وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته كه وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه كرديد آقا! تاريكي هم وجود ندارد. تاريكي در حقيقت نبودن نور است. نور

چيزي است كه ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش كرد. اما تاريكي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن

ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شكست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه كرد. اما شما نمي توانيد

تاريكي را اندازه بگيريد. يك پرتو بسيار كوچك نور دنيايي از تاريكي را مي شكند و آنرا روشن مي سازد.

شما چطور مي توانيد تعيين كنيد كه يك فضاي به خصوص چه ميزان تاريكي دارد؟ تنها كاري كه مي كنيد

اين است كه ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريكي واژه اي است كه بشر براي

توصيف زماني كه نور وجود ندارد بكار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا، شيطان وجود دارد؟"

استاد با اينكه ديگر زياد مطمئن نبود پاسخ داد: "البته همانطور كه قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري كه در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريكي و سرما. كلمه اي كه بشر خلق كرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نكرد. شيطان نتيجه آن چيزي است كه وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما كه وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريكي كه در نبود نور مي آيد.

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش چيزي نبود جز ، آلبرت اينيشتاين !
_________________
و بعد از رفتنت.......بيهوده باختيم

+نوشته شده در پنج شنبه 12 آبان 1390برچسب:,ساعت18:0توسط mohamadreza | |

 

مجرمان دستگیر شدند

چندي پيش روزنامه ها از قول رئيس سازمان ميراث فرهنگي گفتند كه «ماركوپولو» جاسوس بوده است

 به دنبال افشاي اين حقيقت ، روساي سازمان هاي ديگر نيز سريعا دست به كار شدند و تحقيقات گسترده اي را انجام دادند كه نتايج زير حاصل اين تحقيقات مي باشد:

گوريل انگوري توليد كننده مشروبات الكلي بوده است .

پسر شجاع عامل انتحاري بوده است .

پلنگ صورتي تئوريسين انقلاب رنگي بوده است .

علاء الدين سلطنت طلب بوده است .

پت و مت عامل اصلي فرار مغزها بوده اند .

پينوكيو دروغگو و عامل نشر اكاذيب بوده است .

بارباپاپا استاد تغيير چهره و كلاهبرداري از اين طريق بوده است .

سيندرلا سركرده باند اغفال پسران پولدار بوده است .

تام بند انگشتي بعنوان يك وسيله جاسوسي در خدمت سازمان هاي موساد و سيا بوده است .

مهاجران باند ورود مهاجران غير قانوني به كشور بوده اند .

ملوان زبل توزيع كننده مواد دوپينگي و نيروزا بوده است .

جيمبو عامل اصلي سوانح هوايي كشور بوده است .

جودي آبوت سركرده جنبش هاي دانشجويي و تجمعات بدون مجوز دانشجويان بوده است .

ميتي كمان مامور مخصوص سازمان سيا جهت جمع آوري اطلاعات محرمانه از نقاط مختلف كشور در پوشش سفرهاي استاني بوده است .

دخترك كبريت فروش مواد فروش بوده است .

سوباسا اوزارا دلال بازيكن و دوپينگي بوده است .

سفيد برفي و هفت كوتوله باند اغفال و سرقت اموال مردان هوسران بوده اند .

شرك اغتشاش طلب بوده است .

شنل قرمزي ليدر تماشاگرنماها و عامل برد تيم محبوبش در دربي پايتخت بوده است .

+نوشته شده در پنج شنبه 12 آبان 1390برچسب:,ساعت18:0توسط mohamadreza | |

 

بخند تا بخندیم

از دستشويي شركت اومدم بيرون منشيه يه نگاهي ميكنه و با پوزخند ميگه دستشويي بودين ؟ پ نه پ بك تو بك آفتابه ام طفلي مرخصيه رفتم جاش واستادم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به دوستم ميگم ببين تن ماهي تاريخ انقضاش كيه؟ ميگه يعني تاريخ خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاريخ عروسي ننه باباي ماهي اس ميخوام واسشون جشن سالگرد بگيرم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

رفتم فروشگاه ميگم سيخ داري؟
ميگه برا كباب؟
پ ن پ برا خاروندن ديافراگمم از تو دهنم مي خوام

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تو آشپزخونه استكان و قندون از دستم افتاد شكست با صداي خفن.مامان اومده ميگه چيزي شكوندي؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ شيشه ي نازك تنهايي دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اكو حال كنين

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

كارت سوخت ماشينو برداشتم دارم ميرم بابام ميگه ميري بنزين بزني؟؟؟ . . .پـَـَـ نــه پـَـَــ ميرم آب هويچ بريزم تو باكش نور چراغاش زياد شه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مرغ عشقم مرده و درحالي كه پاهاش روبه بالاس افتاده كف قفس. دوستم اومده مي گه : اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ كمر درد داشته دكتر گفته بايد طاق باز دراز بكشه كف قفس

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تو بهشت زهرا دنبال قبر يكي مي گشتيم. يه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو مي خونه. بعد ميگه دنبال قبر كسي مي گردين؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستيار عزرائيلم اومدم ببينم كسي زود تر از موقع نمرده باشه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ساعت ١١ اومدم خونه مامانم ميگه الان اومدي؟ ميگم په نه! ٢ساعت پيش اومدم الان تكرارش داره پخش ميكنه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

+نوشته شده در پنج شنبه 12 آبان 1390برچسب:,ساعت18:0توسط mohamadreza | |

تا سحر ای شمع بر بالین من                             امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه غم ناگهان بر دل نشست                          رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم به خون آغشته شد                           تیر های غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریای مست زندگی                             کشتی امید من بر گل نشست

آه ای یاران به فریادم رسید                                 ورنه امشب مرگ بفریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه                         چون به دام مرگ افتادم رسد

گریه وفریاد بس کن شمع من                             بر دل ریشم نمک دیگر مپاش

قصه بیتابی دل پیش من                                   بیش از این دیگر مگو خاموش باش

جز توام ای مونس شبهای تار                            در جهان جز تو مرا یاری نماند

ز آن همه یاران به جز دیدار مرگ                         با کسی امید دیداری نماند

همدم من مونس من شمع من                          جز تو ام در این جهان غمخوار کو؟

واندرین صحرای وحشت زای مرگ                      وای بر من وای بر من یار کو؟

اندرین زندان من امشب شمع من                     دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچون شیران بشکنند                      ملتم زنجیر های زندگی

دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در پنج شنبه 12 آبان 1390برچسب:,ساعت18:0توسط mohamadreza | |

تا سحر ای شمع بر بالین من                               امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه غم ناگهان بر دل نشست                            رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم به خون آغشته شد                              تیر های غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریای مست زندگی                                 کشتی امید من بر گل نشست

آه ای یاران به فریادم رسید                                  ورنه امشب مرگ بفریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه                           چون به دام مرگ افتادم رسد

گریه وفریاد بس کن شمع من                               بر دل ریشم نمک دیگر مپاش

قصه بیتابی دل پیش من                                    بیش از این دیگر مگو خاموش باش

جز توام ای مونس شبهای تار                             در جهان جز تو مرا یاری نماند

ز آن همه یاران به جز دیدار مرگ                          با کسی امید دیداری نماند

همدم من مونس من شمع من                          جز تو ام در این جهان غمخوار کو؟

واندرین صحرای وحشت زای مرگ                       وای بر من وای بر من یار کو؟

اندرین زندان من امشب شمع من                     دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچون شیران بشکنند                     ملتم زنجیر های زندگی

دکتر علی شریعتی

 

+نوشته شده در چهار شنبه 11 آبان 1390برچسب:,ساعت14:6توسط mohamadreza | |